روزی پیرجو اشتباها سوار سردخانه قطاری شد و درب واگن به روی وی قفل بشد..... ان هنگام که راهی برای نجات نیافت شروع به کتابت خاطرات و پندهایش به مدیر آینده باشگاه نمود تا شاید وی را استفاده ای باشد و در نهایت از سرما یخ زده و بمرد
... در مقصد جسد او را که از سرما مرده بود پیدا نمودند لاکن درکمال...