یه داستان شبیه این مامانم می گفت
درست یادم نیست تقریبا این بود:
تو یه دهی,رسم بود که پدر و مادرهاشون که پیر می شدن
می بردنشون تو کوه ,یه ذره اب و نون خشک هم براشون می ذاشتن توی یه ظرف و می رفتن,در حقیقت یه جور کشتنشون بود
یه روز یه مرده وقتی داشته پدر پیرشو می برده پسرشم با اصرار باهاش میره...