سال ها دور تر از نزدیکی
جان به دست در سفر عشق روان
تیز پایان، ز شتابش حیران
دشمنان از ضرب شصتش نگران
جنگ بود و توپ و خمپاره تفنگ
جنگ بود و خانه ها با ناله رنگ
و زمین با لاله هایش شد قشنگ
اوِ.......
با همان سن کمش افسانه ها را زنده کرد
او به کار رستم و سهراب ها هم خنده کرد
خنده اش ما را...