در زمان حضرت سليمان، مردي سادهانديش در حالي كه سخت ترسيده و وحشتكرده بود و چهرهاش زرد و لبهايش كبود شده بود، خود را به حضرت سليمان رسانيد و گفت: اي سليمان به من پناه بده!
حضرت سليمان پرسيد چه شده است؟
او گفت عزرائيل با خشم به من نگاه كرد و من وحشت كردهام. حال از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه...