من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
من آن پیرمرد خمیده پشتم
که هر شب جمعه راهی دراز را می آید
تا فانوسی بر کند دخیلهای فراموش شده را.
...
توآن امام زاده مغروری
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی
وقتي كه مي رفتي، بهار بود
تابستان كه نيامدي، پاييز شد
پاييز كه برنگشتي، پاييز ماند
زمستان كه نيايي، پاييز مي ماند
تو را به دل پاييزي ات
فصلها را
به هم نريز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز .