وقتی از سرکار برگشت، خانه را خلوت یافت. مادر فقط بود که از خستگی خوابیده بود. برادرش نبود و پدر سرکار بود. زخمش بدجوری قدیمی شده بود. حالا شده بود یک جانباز شیمیایی تمامعیار. دلش گرفت. رفت سرکولهپشتیاش، سینهاش باز شد. خاک جبهه از آن پخش شد توی هوا. با میل و اشتیاق بو کرد. وسایلش را شروع کرد...