آن شب ها که آرام و قرار نداری ...
آن شب ها که مدام بالشتت را جا به جا می کنی ...
آن شب ها که فکر می کنی چیزی گم کردی ...
آن شب ها
اگر ...
آرامشی ناگهانی سراغت آمد ...
آن شب ها
اگر ...
دستی نوازشت کرد ...
غریبی نکن ، آن غریبه همان آشنای قدیم است ...
آرام بخواب .. ، بعد از خوابیدنت آن غریبه قول می...
وقتي مي روي
تمام چيزهاي ِ عادي
يادگاري مي شوند
حساس مي شوند
ترك برمي دارند
بر مبل نمي شود نشست
كه تو آنجا نشسته بودي
هوا را نمي شود نفس كشيد
كه عطر تو آنجا بوده است
وقتي نيستي
همه چيز
تو را يادآوري مي كند
تو را و نبودنت را
باور کن به دیدار ِ اینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای!