نتایح جستجو

  1. شهید یوسف الهی

    خلوتی با خدا

    اخه چرا خدا....:cry:
  2. شهید یوسف الهی

    سردار شهید محمد حسین یوسف الهی

    می بایست برای درمان برود تهران، در طول مسیر آن قدر حالش بد شد که خواباندنش عقب ماشین. برای استراحت در یکی از شهرها توقف کردیم. نیمه شب دیدم سرجایش نیست! دور برم را گشتم نبود! متوجه مسجد شدم. رفتم داخل، گوشه ای ایستاده بود به نماز، گریه میکرد ،اشک می ریخت، دعا میخواند و بدنش می لرزید. بعد از...
  3. شهید یوسف الهی

    درخواست های مرتبط با:پایان نامه

    سلام بچه ها میشه یه نمونه پایان نامه تجاری مسکونی برام معرفی کنید؟؟؟؟:w10:
  4. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  5. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  6. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  7. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  8. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  9. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  10. شهید یوسف الهی

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به...

    من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت . من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد ..... و شبی از شبها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟ باید امشب...
  11. شهید یوسف الهی

    فاطمیه 4 ( زندگی نامه و خصوصیات حضرت زهرا ... )

    حلم فاطمه(س) در تعلیم مسائل دینی به بانوان زنی به نزد پاره ي پیامبر (ص) آمد و اظهار داشت: مادر پیري دارم که در مورد نمازش سؤالی برایش پیش آمده و مرا فرستاده است تا از شما بپرسم. حضرت فاطمه (س) سؤالش را جواب دادند، او سؤال دوم را مطرح کرد و حضرت پاسخ گفتند و باز سؤال سوم و چهارم را پرسید تا ده...
  12. شهید یوسف الهی

    خاطرات زیبا از سرداران شهید و رزمندگان

    مرا حلال کن مرا حلال کن دوران اسارت بیشتر عبادت ها مثل اذان ممنوع بود، شروع کرد به اذان گفتن سر و کله بعثی ها پیدا شد و ایشان را به زندان انداختند. انجا انقدر گرم بود گویا اتش می بارید، چند روز به او اب ندادند، هر چند ساعت اب می پاشیدند تا هوا دم کند، روز شانزدهم از تشنگی اماده شهادت شد گفت...
  13. شهید یوسف الهی

    [IMG] [IMG] [IMG]

    [IMG] [IMG] [IMG]
  14. شهید یوسف الهی

    [IMG]

    [IMG]
  15. شهید یوسف الهی

    یک شب اگر خواب من آئی چه می شود یـکبــار اگـر رخـت بنـمــائی چه می شود جــز حســرت نــگاه...

    یک شب اگر خواب من آئی چه می شود یـکبــار اگـر رخـت بنـمــائی چه می شود جــز حســرت نــگاه تـــو نبـــود مــرا بــدل یکشب اگر بخـواب من آئی چه می شود
  16. شهید یوسف الهی

    سردار شهید محمد حسین یوسف الهی

    عراقی ها انقدر نزدیک بودند که با دوربین بند اسلحه شان هم دیده می شد. پشت میدان مین هم پر بود از عراقی ها. اشاره کرد که برم توی معبر. به مقر خودمان که رسیدیم گفتم ماجرای امشب ذهنمو مشغول کرد کارهای بزرگی انجام دادی قضیه چیه؟ سرش را انداخت پایین خیلی اصرار کردم که بگه، سرش را بلند کرد چشمهایش پر...
  17. شهید یوسف الهی

    سردار شهید محمد حسین یوسف الهی

    هوا طوفانی شد. به قدری که چشم چشم را نمی دید. هر قدر اصرار کردم که نرود فایده نداشت، گفت: نه همین الان باید برم شناسایی. چند لحظه بعد از رفتنش هوا کاملا صاف شد. با دوربین نگاه می کردم. دیدم وسط کانال عراقی هاست ،یکهو پرید بیرون و دوید به طرف خط خودی! شمردم حدود 75 خمپاره شصت اطرافش خورد! تا برسه...
  18. شهید یوسف الهی

    درخواست های مرتبط با:انواع فضاهای ورزشی

    سلام مهندسا...:w28: من مبلمان ورزشی واسه کد لازم دارم کسی میتونه بهم کمک کنه؟؟؟؟:que:
  19. شهید یوسف الهی

    خلوتی با خدا

    خدایا ترس از جهنمی ندارم که در ان ذکر لبم الهی العفو باشد... ترس از ان دارم که بگویند ان که عاشقش بودی اینگونه رهایت کرده...
  20. شهید یوسف الهی

    [IMG]

    [IMG]
بالا