امشب از آسمان دیدهی تو
روی شعرم ستاره میبارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجههایم جرقه میکارد
شعردیوانهی تبآلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتشها
از سیاهی چرا هراسیدن
آنچه از شب به جای میماند
عطر سکرآورگل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر...
باید برایم تمرین اجباری می نوشتی..
من اقیانوسم مرا طاقت مرداب نیست...
می خواهم تمام دوربین های جهان را گوشه ای جمع کنم ..
برای گرفتن عکس خصوصی من و تو ...
برای زندگی من ...
نقطه ی کور لبخند تو ...یک دنیا نگاه تو ...
عشق و عاشقی کافیست ..
"زهرا"
از تو نگاه از سرلطفی،حتی نگاهی دلنشین کافی است ..
آری برای شام یک درویش ،آب و کمی نان جوین کافی است ..
درکشور جانم نمی خواهم فرمانراوای دیگری جز تو
زیرا به این باور یقین دارم،یک شاه در یک سرزمین کافی است ..
من جز به اذن حضرت چشمت ،راهی به لب هایت نمی جویم..
پیشانی ات را پاک کن از اخم ،نامهربان...