چشمان زن بیمار به نقطه ای دور خیره مانده بود. آوا به راحتی حدس می زد او در ذهن خود نازنین را در لباس عروسی که برای او دوخته می بیند که لبخند لحظه ای از لبش دور نمی شود.
- آوا من تا زمانی که این لباس تمام شه زنده می مونم ... فقط حیف که نیستم تا نازی رو تو این لباس تو شب عروسی اش ببینم
آوا...