از بهشت بر ميگردم
خبري نبود...
همخوابگي با مهوشان پاداش بندگيم بود
...وه كه بوي تنت را هيچ حوري اي نميداد
رغبت بوسه هيچيك را نداشتم
فقط رفتم كه خدا بدهكارم نباشد...
.
..
…
ياوه گفتم، از بهشت بر نمي گردم
مرا راندند به جرم تكفير
گفتم كه تو بهشت منی
پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هایی را که هر روز برایشان می ریزم
در میان آنها یک پرنده ی بی معرفت هست
که می دانم
روزی به آسمان خواهد رفت
و هرگز بر نمی گردد
من او را بیشتر دوست دارم
من از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت ،
این فال را برای دلم دیده است .....
من خیلی وقت است که با شب می روم ؛ می روم آنطرف ٍ دنیا ، رویای تو را ببینم ..