بس كه از غربت و تنهايي خود دلگيرم
دو قدم مانده به تقدير خودم ميميرم
تب وسواس گرفتهست مرا از دريا
مثل يك قطره كه در مرحله تبخيرم
تا بهار از بغل پنجره من رد شد
روز و شب با نفس سرد تبر درگيرم
پاسخ آينهها سنگ شده بي ترديد
ماجرايي است: من و آينه و تكثيرم
گرچه پرواز برايم شده رؤياي محال...