مامانم تعریف میکرد که تو دوران نامزدی با پدرم یک شب میرن رو پشت بوم خونه بابام میخوابن......
مامانم میگفت داشتیم باهم حرف میزدیم ..یهو یک حسی بهم گفت یکی داره نگامون میکنه.....
میگفت تاسرمو چرخونم دیدم یک پسر بچه کنار دیوار واستاه.......میگفت صورت داشت اما چشم وابرو دهن واینا نداشت........
بابام...