اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
شاید برای ما عجیب باشه رابطه تماشاگر و باشگاه اینتر . . .
امیدوارم به این نقطه برسیم ...
ولی وقتی ما رسیدیم ، اونا کجان !
خیلی سخته که همش عقب باشی . . .
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مغز انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست
باید که مهربان بود باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
به بند کشیده شده اند افکار در ذهنم...
و قلم انگار پای در زنجیر دارد...
حرفها دارم برای گفتن و توان بیانشان را ندارم!
هزاران فریاد در بند سکوتند...
و هزاران قطره اشک در زنجیر بغض...
مرا چه شده است که حتی قلم، این یار...
به بند کشیده شده اند افکار در ذهنم...
و قلم انگار پای در زنجیر دارد...
حرفها دارم برای گفتن و توان بیانشان را ندارم!
هزاران فریاد در بند سکوتند...
و هزاران قطره اشک در زنجیر بغض...
مرا چه شده است که حتی قلم، این یار...