در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم،خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت،توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی،گرچه میدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت،مي شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،بین دستانی که...