بله همینه من یک بار توی یک قهوه خانه سنتی دیدمش که صاحب قهوه خانه ناهار مهمانش کرده بود و با اینکه قیافه اش شبیه پیرزنهای شصت پنجاه ساله بود به جای ناهار خوردن
داشت گریه میکرد، مردم میگفتند که گریه کردن سالها است که عادتش شده،...
خیلی دلم سوخت، خدا اون مردی که این زن را به این روز انداخته تا ابد...