یکی تو یک شب برف و بورانی داشته از سر زمین برمیگشته خونه،یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشودرمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. راننده قطاره هم که آتیشو میبینهمیزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، او یک نارنجک درمیاره،میندازه...