مردی را دندانی درد میکرد پیش جراح رفت گفت دو آغچه (واحد پول) بده تا بر کنم.
گفت یک آغچه بیش نمیدهم.چون مضطرب شد ناچار دو آغچه بداد و سر پیش برد و دندانی که درد نمیکرد به او نشان داد جراح آنرا کند.
مرد گفت سهو کردم آن دندان که درد میکرد را به او نشان داد جراح آنرا بر کند.مرد گفت میخواستی حرف مرا...