این نگاه را میشناسم
انگار تمام راز های هستی
در پرده نازک اشک پوشیده شده است
لبها خاموشند
حتی دستها برای مخفی کردن کلمات به کمک لبها رفته اند
عریان و بی دفاع . . .در برابر تقدیر
اندوهی بزرگ که در یک کالبد ظریف و کوچک جای نمی گیرد
و چشمها نمی از یمی را به تصویر میکشند
و من در آستانه دروازه...