راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن
یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن
شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن
دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاری ز هنر نیستم اما تو...
راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن
یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن
شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن
دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاری ز هنر نیستم اما تو...
روزها و سالها درگذرند
اما تو برجایی و بودن ما
چونان رودی بر بستر بیقراری
در مسیری لایتناهی
رو به سوی تو جاری ست
گاهی اگر اندكی گل آلود می شود
یا در گذر از بیابانی تب آلود می گردد
از بلندایی اگر سقوط می كند
ور به گودالی تن به سكون می دهد
در باورش اگر دریای عشق تو باشد
به شوق وصل ، خود را سوی تو...