تـا فکنـــــدی نظـــر مرحمتـــی شاد شدم
خنـــــده کـردی به حـوالت ز غم آزاد شدم
خاک بی حاصل و بی بــــوته کویـری بودم
آب عشقت به سـرم ریــــخت و آباد شدم
تیشه بر کـف ، کــــوه تا کــــوه اگر دربدرم
شور شیـرین به سرم بود که فرهاد شدم
خطّ مشکین تو هوش از سر این بیدل برد
در خمــــوشی پیت...