این منصفانه نیست،
من پیر شده باشم
و تو در خیالم
درست مثل روزی که ترکم کردی
...زیبا و جوان...
همین شده که هیچکس
باور نمی کند
معشوق من باشی... !
/کامران رسول زاده/
ومن پنداشتم
اومرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ وریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد...
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تاشاهدانه ای به هدیه بگیرد
پرواز.....،
قصهء بس ابلهانه ای است
از معبر قفس.
رفنم از یاد توهم یار دبستانی من ....
رفنم از یاد توهم یار دبستانی من ....
تمام لرز و ترس من آن زمان است که
به نسیمی خو کنم
و دیگر نوازشش تکرار نشود ...:gol: