بیا....
بیا....
دست های شرجی تو
در شمالی ترین دقیقه ی دیروز
روی شانه های من قد می کشید و به دریا می رسید
هیچ فکر میکردی
ته فنجان لب طلایی ام دریایی باشد ؟؟!!
و هر روز کبوتری بال بسته
در ساحلش بنشیند و قهوه بنوشد .....؟
و تمام چهارشنبه سوری های دنیا
مثل همین شب نارس
آتشی در دل دریا...