کلاس اول دبستان بودم که جنگ ایران و عراق شدت بیشتری پیدا کرده بود ، هر روز یه گوشه شهر یه بمب میفتاد و... به اجبار خونه رو رها کردیم ، رفتیم باغمون .برق نداشتیم .مدرسه نبود...مادر و پدر هر 2 معلم بودن ،واسه همین خودشون ما رو درس میدادن تا یه روز پدر گفت یه مدرسه تو دهات نزدیک اینجا برام پیدا...