چی میگی باوو عمو :دی
اینم داستانش :
عاغا چندی پیش بود ما یه ساختمون تو زورآباد اونم به اسرار شریکمون گرفتیم هرچند خوم نمیخاستم برم چون از خونمون خعلی دوررتر بود ولی به هر حال تو عمل انجام شده قرار گرفتیم
خلاصع معمولا من زو تعطیل میکرم ولی یه روز باید کاررو به مرحله میرسوندم واسه همین یکم...