عشق یک واژه نبود... یک حادثه بود... شایدم خاطره بود که فراموش نشد... یا حضوری که دگرگونم کرد...پر پروازم کرد بردم از وادی شک...پر ایمانم کرد اشک بخشید به من و شعوری پرشور... که دگر عقل به پایش نرسید!
الهی . دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم
الهی . نگاهدار تا پشیمان نشویم و به راه آر که سر گردان نشویم
الهی . چون بتو بنگریم پادشاهیم تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم بلکه از خاک کمتر
الهی . چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم
الهی . اگر چه گناه من افون است اما...
ًًٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌباز هم شب است
باز هم من غرق انده و تنهایم
باز هم ذهنم بیمار و ملتهبم
آزارم میدهید یاری ام نمیکند
سیاهی شب پایان پذیر نیست
رسیدن صبح را به تماشا نشسته ام
تمام افکار پوچ و توخالیست
دست خودم نیست باورکن دلم
فقط گریه میخواد گریه
اما بغضم نمیشکند
همچنان...
در سایگاه خاطره های نگفتنی
دل را پناه داده ام اینک
شبهای سرد
شبهای پرده پوشی مهتاب
آبی اگر به چشم نمانده ست
تابی هنوز هست...
دردی
در ریشه های چشمم
از روزهای همهمه باقی ست
دردی که مثل خلوت من
بومی ست .
من آن شمع پریشانم من آن آتش به دامانم
من آن موجود نادانم که می دانم نمی دانم
چو مرغی خانه بر دوشم چو دریا سر به سر جوشم
من آن موجود خاموشم که دور از بزم یارانم
گهی از خویش نالانم گهی افتان و خیزانم
گهی اینم گهی آنم ز خود هر دم گریزانم
جوانی را هدر کردم خوشی از دل بدر کردم
هوای او ز سر کردم تو...
با توام
با تو که احساس بزرگ شدن می کنی
از بدی آدم ها سخن می گویی
با توام
با تو که احساس می کنی فقط خودت هستی
و دیگر نیاز مند کسی نیستی
با تو ام
با تو که در دنیایی از نیاز ،
می گویی بی نیازم
تو که روح خود را در تلاطم نیازها گم کرده ای
من آن روح را عزیز می دارم
که پیش چشم من پیداست
و به آن پیدای...
با توام
با تو که احساس بزرگ شدن می کنی
از بدی آدم ها سخن می گویی
با توام
با تو که احساس می کنی فقط خودت هستی
و دیگر نیاز مند کسی نیستی
با تو ام
با تو که در دنیایی از نیاز ،
می گویی بی نیازم
تو که روح خود را در تلاطم نیازها گم کرده ای
من آن روح را عزیز می دارم
که پیش چشم من پیداست
و به آن پیدای...