خوشاروزی که من پنج ساله بودم
درون کوچه ها آواره بودم
چرا مادرمرابیست ساله کردی
میان پادگان آواره کردی
گروهبانان مرا بیچاره کردند
لباس شخصی ام را چاره کردند
ازآن روزی که خوردم سیب زمینی
شدم سرباز نیروی زمینی
کلاغ پر میروم کاسه به دندان
برای خوردن یک لقمه نان
بسوزد آن سربازی بنا کرد
تمام دختران را...