سکوتِ جايزِ آدمی يعنی چه؟!
درد ادامه دارد هنوز
تحمل دريا و صبوری آدمی نيز،
و تعبيرِ کتابی سربسته که میگويند
از رازِ نور ... گشوده خواهد شد.
چارچوبهای شکستهی اين کوچه،
در حقيقت داستانِ يک زندگیست.
چارهای نيست
میرويم تا در فهمِ فانوس ... خوانا شويم
کمی بخوابيم
و صبحِ روزی ديگر...
ميشه چيزي غايب است. كه بايد باشد
با كلمات سربريده نمي شود زندگي كرد
و من عاشق مردي هستم
كه همزادش مدام غرق مي شود در دريا
بوي مرد گرفته ام
بوي دريازدگي!
آب دستم بود
گفتند زمين بگذار و بيا!
بعد میفهمی که فاصله يعنی چه،
دوری از دريا کدام است،
و چرا اين شبِ تشنه، اين همه بیچراغ!؟
يعنی راهِ رسيدن به نان و سکوت و گريه همين است؟!
رفتم، يعنی آمدم
مرا بالایِ سَرِ مُردگانِ دريا بردند،
من تکتکِ آن ترانهها را میدانستم،
اما اشاره کردم که ماه...
بــه روزهــــا دل مبند ...
روزها به فصل که میـــــرسند رنـــگ عوض میکنند ...
با شــــــــب بمان ...
شب گرچه تاریک است ، اما همیشه یــــــــــک رنگ است ...
:gol:
تنها تویی که بود و نبودت یگانه بود
غیر از تو
هر که بود هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی ست
این شعر خواندنی
این شعر ماندنی
این شور بودنی
این لحظههای پرشور
این لحظههای ناب
این لحظههای با تو نشستن
سرودنیست
[IMG]