جونه من:cry:
من از اولش میدونستم تو خیلی خوبی :D
میدونم میدونم تو از اولش دنباله من بودی... همش سر کوچه کشیک میدادی تا از خونه بیام بیرون، همیشه نگاه عاشقانه تو احساس میکردم که گرما بخش وجودم بود... گلهایه سرخت رو از حیاط خانه مان جمع میکردم و هرشب میبوییدم تا تداعی گره ان چهره معصومت باشد، تو...
این اواتارت منو کشته...
ای بهاره خنگول.... توهم زدی دختر؟:D
کی بیاد خواستگاری؟ بابا یکم از عالم رویا بیا بیرون تو واقعیت سیر کن... میشینین خودتون خودتونو تایید میکنینو قند تو دل هم اب میکنین؟... دیوانه ها
نظرات گهربارتونو به سمعو نظرش خواهم رساند :D
حالا من یه چی گفتم، کجاش هنرمنده...
یه بار میخواستیم بریم کوه، این بشر شده بود مسئول غذامون، خلاصه بعد از مرارتهای فراوون رسیدیم بالایه کوه خوشحالو خندان از اینکه الان بساط غذا رو پهن میکنیمو یه کبابی به بدن میزنیم، همه منتظر بودن این مرجانه خنگول...