زندگی با شعر
زندگی با شعر
عصیان
به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
زپایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد،ای موجود خود خواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ،آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه پرواز...