آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد
حسین...پناهی
فرض کن به عکاس بگویم ؛
تمام موهای سپیدم را سیاه کن ؛
چین و چروک های صورتم راهم ماست مالی کن ؛
و حتی از آن لبخند هایی که دوست دارد برایم بکار ؛
باز هم از نگاهم پیداست که چقدر ،
به نبودنش ....
خیره مانده ام ...🍁