معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.
پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..!
پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید،...
حكايت جنگل ما
مورچه هر روز صبح زود سر کار ميرفت و بلافاصله کارش رو شروع ميکرد.با خوشحالي به ميزان زيادي توليد ميکرد. رئيسش که يک شير بود، .......
رئيسش که يک شير بود، از اينکه ميديد مورچه...