خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم،
تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید،
گفت«تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا.»
گفتم«آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟» بالاخره پوشید.
وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم.
خودش...