ديروز توفان به پا كردي، عبيدالله! ديروز بقيع با تو مي گريست . من صداي ضجه از خاك مي شنيدم. تو مي گفتي و هر مزار مويه مي كرد ، هزار نوا در ني شكسته ي بقيع مي پيچيد.
تو يك روز سوگ و جدايي پدر را مويه كردي و من سه سال است كه در اين غريبستان ، آه و بغض و درد را حنجره حنجره ، قطره قطره مويه مي...