خشم در رگ های مولا فواره زد. آذرخش فریادش در دارالعماره پیچید که : «ای مروان، ای پسر زن کبود چشم! ولید را به گردن زن من می خوانی؟ دروغ می گویی و فرومایگی خویش عریان می کنی. می دانی ما کیستیم؟ ما خاندان شرافت و رسالت و نبوتیم. آشنایان به شمشیر و مشتاقان شهادت. خانه ما پایگاه فرشتگان، منزلگاه وحی...