ترم 6 - بیمارستان روزبه - کاراموزی روان
ی روز توی حیاط نشسته بودیم رو نیمکت ( حیاطش خیلی با صفاست ؛ مخصوصا که الان بهاره واقعا قشنگه ) یهو یکی از مریضا اومد تو صورت من و شروع کرد به حرف زدن باهام ، کاملا توهم داشت و هذیون میگفت ، یهو شیشه نوشابه ای رو که دستش بود و تهش ی کم اب بود، گرف سمت من و...