دقیق یادم نیست
قمیشی داشته از یه کوچه رد میشده خیلی تشنه بوده، میبینه یه پیرمردی جلوی در خونه رو داره با شلنگ آب میشوره میره به پیرمرده میگه میشه یکم آب بخورم
پیرمرده میگه صبر کن از یخچال آب بیارم صدا میکنه فرنگیس یه لیوان آب بیار جلو در
فرنگیس میاد دختری زیبا با چشمهای زیبا و قمیشی صد دل...