بگذارید از حرم بگویم. از آفتاب و بی آبی و بی تابی.
عطش بود و عطش. گویی خورشید از مویرگ ها می گذشت که این همه سوز تشنگی در جان ها افتاده بود. انگار هرچه آتش، بر صحرای سینه ها جاری بود که آب، آب دمی از لب های عطشناک کودکان نمی افتاد.
گریه نیز آخرین قطره های آب را از پنجره ی چشم ها تبخیر می...