خاله سوسکه
در زمانهاى خيلى قديم سوسکى بود که شوهر خودش را از دست داده بود و دنبال شوهر مىگشت. روزى چادر خود را که از پوست پياز درست شده بود روى سر خود انداخت و راه افتاد.
بين راه ديد که روباهى دارد مىآيد. روباه وقتى سوسک را ديد پرسيد: خالهسوسکه کجا مىري؟ سوسک گفت: مگر اسم من...