خواب ديدم خشايارشاه از فرط عصبانيت از فيلم سيصد زنده شده و دارد لشکر جمع ميکند تا به هاليوود حمله کند. چشمش افتاد به پوستر ..............که شالي سياه و سپيد دور گردنش بود. دستش را مشت کرده دهانش باز و دندانها و زبان کوچکش هويدا بود. عقب عقب رفت با لکنت زبان پرسيد: آقاي بلوچ اين تصوير از آن...