نميدونم چم شده بود...اصلا از حال و روز خودم سردر نمياوردم...
با سرعت و خيلي مسخره كه كاملا تابلو شده بودم به مهران شب بخير گفتم و رفتم تو آشپزخونه و يه ليوان آب سرد از يخچال برداشتم و يه كله سركشيدم...مثل اينكه آتيش گرفته بودم..دستم رو گذاشتم رو قلبم كه داشت گورپ گورپ ميكرد...صبركردم تا كمي آروم...