گفتی دوستت دارم و رفتی !
از دور سایه هایی غریب می آمد ...
از جنس دلتنگی... اندوه... تنهایی... و شاید عشق !
و ایـــــنها همه پیش از قصه لبخند تو بود ...!
دیگر چتری برایم باقی نمانده
آنقدر باران خورده ام که پوسیده ام !
آنقدر باران خورده ام که زیر پایم علف سبز شده
و تو هنوز نیامده ای ...
پوسیده ام و تا مرز شکستن راهی...
[IMG]
خدایا...
مردمانی را دیدم که تسبیح به دست گرفته و دانه دانه ذکر تو را می شمردند به عادت آنگونه با شتاب و متصل نام تو را می خواندند که گویی در معامله ای از تو چیزی ستانده اند و اکنون بهای آن را می پردازند!
و اندیشیدم که آیا در هر بار خواندن نامت ، بزرگی و لطفت را نیز در ذهن تداعی می کنند؟...