43 « پژمان! پاشو دیگه، پژمان!»
سودا بی قرار پژمان را تکان می داد و صدایش می زد، ولی پژمان در چنان خوابی فرو رفته بود که انگار خیال بیدار شدن نداشت. وقتی سودا دید کاری از پیش نمی برد، نیشگونی از بازوی او گرفت و گفت:« مرد خونه ی ما رو باش.»
نیشگون کار خود را کرد و پژمان با آخی بلند از خواب بیدار...