43 پژمان حیران مانده بود. خوشحال بود که محمد نماند تا رویا را در این حال و روز ببیند. کم کم ترس و تردید بر وجودش غلبه می کرد. پشیمان بود که به محمد قول داده است با رویا صحبت کند. به چنین موجودی چه می توانست بگوید؟
رویا از مغازه بیرون آمد و در میان چشمان بهت زده ی پژمان سیگاری از پاکت سیگاری که...