یادت امشب بدجور در گلو گاه خاطراتم...
جا خوش کرده است...
خنجر میکشد بر خراشهای احساسم...
میخراشد زخمهایی را که...
زمان به زور بخیه زده است...
خون میچکد از... چشم هایم...
قلبم... لبهای جویده ام...
و یادم می آید... که چندی پیش...
سر ا پا سیاه پوش...
بر سر قبر رفاقت مان...
فاتحه خوانده ام...