50 این جمله که با لحنی خشمگین ادا می شد، دست کیوان را در هوا معلق نگه داشت و دل وحشت زده ی رویا را آرام کرد. کیوان و رویا، هر دو به سمت صدا برگشتند. محمد با همان صلابت همیشگی اش از سر کوچه به سمت آنان می آمد.
کیوان برای لحظه ای جا خورد، اما به سرعت به خود آمد و برای اینکه محمد را تحریک کند،...