دردی بدتر از درد بی هم زبانی !
درد نداشتن محرم اسرار...
کسی که نتوانی مشورت کنی ؟
و دیگر نمی دانم چه کنم ...
آیا کسی هست فریاد رس
حتی جرأت گریه هم نیست...
در قاب تاریخ مانده ام
گاه دلتنگ میشوم.
دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها.
گوشه ای مینشینم.
و حسرت ها را میشمارم .
و باختن ها را.
و صدای شکستن ها را.
و وجدانم را محاکمه میکنم.
من کدامین قلب را شکستم...
چشمانـم به دنبال حقیقت میگردند انگشتانـم ایمان و عقیده را احساس میکنند پاکیزگی را با دستانـم لمس میکنـم و همه چیز را زیـر بـاران اعتراف میکنـم و سپس در مقایل آینـه ایستادم آنرا شکستـم! چه شبیه شد آیـنه با من . . .