عشق يعني تا ته عرش رفتن
عشق يعني عاشقي ،غش رفتن
عشق هم سياهه ،هم سفيده ،هم ابي
عشق هم پر ، هم وسط، هم خالي
عشق يعني انتهاي انتها
عشق يعني دوري دورها
عشق بال يك پروانه نيست
عشق دفتري از خانه نيست
عشق يعني قطره قطره اب شدن
عشق تا فلك رفتندو هر چه ناب شدن
عشق يعني سياهي بر داشتن
عشق يعني...
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی...
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار
یاران شنیده ام که بیابان گرفته اند
بی طاقت از ملامت خلق و جفای یار
من ره نمی برم مگر آنجا که کوی دوست
من سر نمی نهم مگر آنجا پای یار
عليك سلام دوست عزيزنمك پاش اسم ژنريك نمكدانه به هر حال هر دو نمكي هستند بله در حقيقت به اين صورت هست كه شما مي فر مائيد.ضمنا ميتونه شعر جديدي باشه !!!!! ...................پاينده باشيد
در زلال لاجوردین سحرگاهی
پیش از آنی که شوند از خواب خوش بیدار
مرغ یا ماهی
من در ایوان سرای خویشتن
تشنه کامی خسته را مانم درست
جان به در برده ز صحراهای وهم آلود خواب
تن برون آورده از چنگ هیولاهای شب
دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب
پیش چشمم آسمان : دریای گوهربار
از شراب زندگی بخشنده ای سرشار...
شوق درون به سوی دری میکشد مرا
من خود نمیآورم دگری میکشد مرا
یاران مدد که جذبهٔ عشق قوی کمند
دیگر به جای پرخطری میکشد مرا
ازبار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه
شکل هلال مو کمری میکشد مرا
صد میل آتشین به گناه نگاه گرم
در دیدهٔ تیز بین نظری میکشد مرا
من مست آن قدر که توان پای میکشم...
عليك سلام خواهر گلم ممنونم از محبتت ، گلت و نوشته ات اما ابجي زهرا 14
روز من را زودتر متولد كرد به هر حال يك اشتباه خيلي كوچكي رخ داده كه بر طرف
شد اما ماهي را هر وقت از اب بگيري تازه است چه قبل چه بعد باز هم متشكرم گلم
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایا
یقین گشت که آن شاه در این عرش نهانست
که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
ساز خروش کرده دل ناز پرورم
آماده وداع توام خاک برسرم
زان پیش کز وداع تو جانم رود برون
مرگ آمده است و تنگ گرفتست در برم
نقش هلاک من زده دست اجل بر آب
نقش رخت نرفته هنوز از برابرم
بخت نگون نمود گرانی که صیدوار
فتراک بستهٔ تو نشد جسم لاغرم
خواهد به یاد رخش تو دادن شناوری
سیلی که سر...
از قوافی
چهارپایه ای
از اوزان
سنگ سمباده ای
با سگک کمربندم تسمه ای خواهم ساخت
بر پشت خواهم کشید چون کوله باری
فریاد بر می کشم
آهای ... تو پلک را بگشای
تا پس کوچه ها بشنوند
آهای
قندشکن
چاقو
احساس
تیز می کنم