نتایح جستجو

  1. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    دوتوانگرويك فقيرباهم به حج رفتند.توانگراول چون دست بردرحلقه كعبه زد،گفت خدايابه شكرانه آن كه مرااين جاآوردي بلبان وبنفشه راازمال خودآزادكردم.توانگردوم چون حلقه بگرفت،گفت بدين شكرانه مبارك وسنقرراآزادكردم.مردفقيرچون حلقه بگرفت،گفت خداياتومي داني كه من نه بلبان دارم نه سنقرونه بنفشه ونه مبارك،بدين...
  2. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    پدرجُحي سه ماهي بريان به خانه برد.جحي درخانه نبود.مادرش گفت اين رابخوريم پيش ازآن كه جحي بيايد.سفره بنهادند.جحي بيامددست بردرزد.مادرش دوماهي بزرگ درزيرتخت پنهان كردويكي كوچك درميان آورد.جحي ازشكاف درديده بود.چون بنشستندپدرش ازجحي پرسيدكه حكايت يونس پيغمبرشنيده اي؟جحي گفت ازاين ماهي بپرسم...
  3. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    يكي بودبه هرحمام كه رفتي،چون بيرون آمدي حمامي رابگرفتي كه تورختي ازآن من دزديده اي ،به جايي رسيدكه اورادرهيچ حمام نمي گذاشتند.روزي درحمامي رفت چندكس راگواه گرفت كه هيچ شعبده نكند وهربهانه اي بياورد،دروغ باشد.چون درحمام رفت،حمامي تمامت جامه هاي اورابه خانه خودفرستاد.مردازحمام بيرون آمد،دعوي...
  4. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    مردي بانردبان به باغي مي رفت تاميوه بدزدد.صاحب باغ رسيدوگفت:درباغ من چه كارداري؟گفت نردبان مي فروشم،گفت نردبان درباغ من مي فروشي؟گفت نردبان ازآن من است هركجاكه بخواهم مي فروشم.
  5. psychic

    حكايات وطنزهاي جالب

    آورده اند که درعهد ماضی ، قاضیی بود و پسری داشت جوان ، عالم و متقی . ازاتفاق آن جوان را وفات رسید . پدر در وفات او بسوخت و جزع بسیار می کرد و به هیچ نوع صبر و سکون در دل او جای نمی گرفت و نیز به مجلس حکم[ داوری و قضاوت ] نمی نشست و کارهای مسلمانان مهمل می ماند . ترسایی [ مسیحی] به نزدیک او در...
  6. psychic

    شاعران ایرانمان را بیشتر بشناسیم

    گفتم اول زندگی نامه ی این دو شاعر بزرگ ایران و جهان رو بگم که حق همشهری بودن رو به جا آورده باشم;)
  7. psychic

    محلي براي طرح معما و بحث روي آنها ....

    در مورد سوال اول: اگر این زنه توصیه پذیر بود حتما قبل از اینکه بچه ی هفتمی به دنیا بیاد دیگران بهش همچین توصیه ای می کردن
  8. psychic

    شاعران ایرانمان را بیشتر بشناسیم

    زندگي نامه سعدي مشرف الدين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي (وفات 691 يا 694) شاعر و نويسنده بزرگ قرن هفتم در شيراز متولد شده و در همان شهر تحصيلات خود را آغاز كرده است. سعدي به سبب كشمكشهاي ميان خوارزمشاهيان و اتابكان فارس و هجوم مغول شيراز را ترك كرد و به سفري طولاني پرداخت. اين سفر در حدود سي تا...
  9. psychic

    شاعران ایرانمان را بیشتر بشناسیم

    زندگی نامه ی حافظ شمس الدين محمد،درخانواده اي آشنابه علوم ادب،به سال 726هجري قمري،درشيرازبه دنياآمد،جداو،ياپدرش،ازموطن خود(اصفهان ياتويسركان)،درزمان اتابكان فارس به شيرازآمدودرآنجاماندمادرش ازمردم كازرون بود.مسكن حافط،محله«شيادان» شيرازبودكه اين محله بامحله ي«مورستان»درزمان كريم خان زند،يكي...
  10. psychic

    شاعران ایرانمان را بیشتر بشناسیم

    سلام به همه داشتم فکر می کردم توی کشورهای ابر قدرتی مثل آمریکا انگلیس و ... چقدر روی شاعرای ما مطالعه می کنن و در رشته های دانشگاهیشون رشته هایی مثل حافظ شناسی دارن در حالی که خود ما زیاد به این شاعران اهمیت نمی دیم به همین دلیل لازم دیدم این تاپیک رو بزنم تا به سهم خودم از این شاعرای بزرگ...
  11. psychic

    محلي براي طرح معما و بحث روي آنها ....

    آره خودمم وسطش دو بار خندم گرفت:D
  12. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    حلزون و ماهيخوار (برگرفته از کتاب "افسانه هاى کوچک چينى" ترجمه ى احمد شاملو) حلزون بزرگی در ساحل دريا صدف خويش گشوده تن به آفتاب نيم گرم سپرده بود. ماهيخواری بر او گذشت و به قصد او منقار به درون صدف برد، ليکن حلزون خطر را دريافت و پيش از آنکه طعمه ی ماهيخوار شود صدف خويش فرو بست. منقار...
  13. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    شبی از شبها ، مردی خواب عجیبی دید . او دید که ذر عالم رویا پا به پایخداوند روی ماسه ها ی ساحل قدم می زند و در همان حال ، در آسمان بالای سرش، خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است . او که محو تماشای زندگیش بود ، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پاییک نفر روی شنها دیده می شود و آن هم...
  14. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    لشگر محمود شاه در سومنات بتی یافتند به نام لات. هندوان به زاری و تمنا از او خواستند تا در برابر ده من زر بت را باز ستانند. شاه بت را نفروخت و در عوض آتشی بر افروخت و لات را در آن بسوزاند. یک از سردارانش گفت: زر از بت بهتر بود، کاش بت را به آن همه زر می فروختی. شاه گفت: ترسیدم که در روز حساب...
  15. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    خواهش می کنم. این داستان رو شاید قبلا هم شنیده یا خونده باشید ولی به نظر من ارزش بارها و بارها شنیدن رو داره. قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک...
  16. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    کيک ----- دختری با مادرش دعوايش شد و از خانه بیرون رفت . پس از طی راه طولانی ، هنگامی که از کنار یک کيک فروشى عبور می کرد ، احساس گرسنگی نمود. ولى‌او حتى يک سنت هم در جيبهايش نداشت. صاحب فروشگاه یک زن سالخورده مهربان بود . او دید که دختر درمقابل کیک ها ایستاده و به آنها نگاه می کند ، از وی...
  17. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    گرگ و پیرزن -------------- گرگی برای یافتن غذا بسیار تلاش کرد و نیم روز سپری شد اما هیچ غذایی نیافت . به طور اتفاقی از کناره خانه ای عبور می کرد که صدای گریه کودکی را شنید و سپس صدای پیرزنی به گوش رسید که به کودک می گفت : " گریه نکن ، اگر حرف های مرا گوش نکنی ، تو را بیرون می اندازم تا خوراک...
  18. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    او فرشته اي بود کوچک و زيبا درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت ...
  19. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    داستان شقايق، گلي عاشق شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي...
  20. psychic

    داستانها و مطالب کوتاه، زیبا، پنداموز و تامل برانگیز

    سالها پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند . دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم . روز موعود فرا رسيد و...
بالا