گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کس که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود٬ مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا...
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...
جام دریا از شراب بوسه ی خورشید لبریز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران, خیال انگیز
ما, به قدر جام چشمان خود از افسون این خمخانه سرمستیم
در من این احساس:
مهر می ورزیم
پس هستیم!
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن...
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را
دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست...
"هنوز در سفرم.
خيال ميكنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زندهي دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم.
مرا سفر به كجا ميبرد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
"هنوز در سفرم.
خيال ميكنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زندهي دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم.
مرا سفر به كجا ميبرد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
"هنوز در سفرم.
خيال ميكنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزارها سال است
سرود زندهي دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم.
مرا سفر به كجا ميبرد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟"
"سهراب سپهری"
[IMG]
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته...